Lilypie 3rd Birthday Ticker

 

جاودانه

25 Pics
My Album

گاهی وقتها........ اما ....

  1. گاهی وقتها: حمیدرضا جونم مثل آدم بزرگا میشینه و به حرفهای من با دقت گوش میده ، اما گاهی وقتها حرفهایی میزنه که از تعجب شاخ درمیاری
  2. گاهی وقتها: آنقدر مهربون میشه که حد نداره . تا متوجه میشه که من یه کم گرفته ام یا ناراحتی دارم یا مشکل جسمی دارم ، می پرسه : چی شده ؟ مریض شدی ؟ و اینقدر این سوالها رو تکرار می کنه تا دلم براش می سوزه و ماچ و بوس و ....
  3. گاهی وقتها: به همه چیز دقت داره ، مثلا" قایمکی خیارشور میاریم سر میز. حتی از بوی اونا متوجه می شه.
  4. گاهی وقتها: اینقدر دست و پای منو گاز میگیره که همه جای بدنم کبودِ
  5. گاهی وقتها: که دعواش کردم و باهاش سرسنگینم، میاد و هزاران هزار ماچ و بوسه نثارم میکنه
  6. گاهی وقتها: یه کلماتی میگه که از شنیدنش خنده ات میگیره ، مثل : کَنیدم (کنده ام)
  7. گاهی وقتها: از اینکه توی اتوبوس روی یک صندلی خالی بشینه ، ذوق میکنه
  8. گاهی وقتها: اجازه نمی ده که من باهاش برم دستشویی اما گاهی وقتها: بدون من اصلا" دستشویی نمیره
  9. گاهی وقتها: به مادربزرگ اینقدر اصرار میکنه که فلان چیز رو بخوره اما گاهی وقتها: هرچقدر بهش میگم به مادربزرگ هم بستنی بده ، گوشش بدهکار نیست
  10. گاهی وقتها: توی خیابون دست منو ول نمی کنه ، حتی وقتی میگم بذار چادرمو درست کنم ! اما گاهی وقتها: هرچی میگم دست منو بگیر ، گوشش بدهکار نیست
  11. گاهی وقتها: کلی راه رو پیاده میره و خسته هم نمیشه ، اما گاهی وقتها: از در خونه که میایم بیرون پاشو میکنه توی یه کفش که حتما" باید منو بغل کنی و یک قدم هم برنمیداره

تفسیر جملات بالا:

1.      دیروز وقتی از مهد برمی گشتیم توی قسمت زنانه اتوبوس فقط 2 تا خانم بودند و بقیه صندلیها خالی بود. اینطرف و اونطرف رو نگاه کرده میگه : مردم نیستن !!!! (ترجمه : یعنی اتوبوس خلوته)

2.      یک شب همینطور که نشسته بودم و فکر می کردم ، یه آن بغض گلوم رو گرفت و اشک توی چشمام حلقه زد . بلافاصله نشست روی پام و گفت : چی شده ؟ مریض شدی ؟ بابا زد ؟!! (حالا بابای بنده خدا تا حالا یک بار هم از این کارا نکرده ها ولی نمیدونم چرا هر موقع که من توی خودم هستم همین سؤال رو می پرسه ؟)

3.      اینقدر اصرار میکنه تا بهش خیارشور بدیم و بخوره که به خودمون هیچی نمی رسه

4.      یه روز وقتی که داشت پشت سر هم منو گاز می گرفت و دردش قابل تحمل نبود ، زدم توی دهنش . یه کمی نگام کرد و گفت : به بابام می گم !

5.      همون توضیح شماره 4

6.      مثلا یه میوه که پوست می کنه : میگه کَنیدم

7.      خیلی دوست داره که توی اتوبوس یه صندلی مخصوص خودش داشته باشه، حتی وقتی که سوار ماشین شخصی میشیم اصلا" توی بغلم نمیشینه

8.      بعضی وقتها با وجود اینکه دستم بنده و توی آشپزخونه مشغول کارم ، با بابایی هم دستشویی نمیره و فقط باید من ببرمش

9.      از هر میوه و خوراکی و غذایی که میگم به مادر هم بده ، محاله که بده . اما وقتی که مادربزرگ اشتهای خوردن نداره ، اصرار میکنه که حتما" یه چیزی بخوره

10.  وقتی خیابون شلوغه و موتورسوارها هم ویراژ میدن ، دست منو نمیگیره و با کلی دلهره میریم و میایم

11.  این هم که احتیاجی به تفسیر نداره ، حتما" خودتون با همچین مواردی برخورد کردید.

 

دیشب مادربزرگ از من پرسید : "یاغیر" (به ترکی یعنی بارون میاد؟) بلافاصله حمید هم گفت: آغی ؟

 

چند تا گل به من سر زدند؟()        link        سه‌شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٧ - نيره

عید همه مبارک

سلام ، سلام ، صد تا سلام

این سه روز تعطیلی خوش گذشته ؟ به من و حمیدرضا جونم که خیلی خوش گذشت. جاتون خالی رفته بودیم کلاردشت. روز عید فطر رفتیم و ساعت 5 بعد از ظهر رسیدیم . برخلاف مسافرت قبلی به شمال، حمیدرضا جون این بار توی ماشین اصلا" اذیت نکرد. خیلی آروم و با کلاس نشسته بود روی صندلی و بیرون رو تماشا می کرد و گاهی که به تونل می رسیدیم از شروع تونل تا انتهای اون می گفت : پونل (تونل) ، شروع تونل می گفت : تاریک شد. آخرش می گفت : روشن شد.

اونجا که خیلی سرد بود . ولی همین دو روز که اونجا بودیم تا دلتون بخواد حیوانات اهلی خانگی دید مثل گافه (گاو) ، قولوقوقولو (خروس، که میگه قوقولی قوقو) ، هاپو (سگ) و مثل اونها صدا درمیاورد و دنبال ما می کرد.

موقع برگشتن هم که بیشتر دوست داشت بغل من باشه و همش میگفت: بخوابم؟ و سرش رو تکیه می داد به من. وقتی رسیدیم خونه ، انگار دنیا رو بهش دادن همینطور توی حیاط می دوید اینطرف و اونطرف . به من کمک کرد که حیاط رو جارو کنم و اشغالها رو جمع کرد توی سطل.

تازگیها برای اینکه دیگران (مخصوصا" آقای پدر) رو تحریک کنه چپ و راست میره و میاد دستش رو دور گردن من حلقه می کنه و می بوسه و میگه : مامان اودمه (خودمه) . تا بابایی میخواد باهاش شوخی کنه و قلقلکش میده به من میگه : بگیرش (یعنی دست بابا رو بگیر و نگذار) اما از دلش نمیاد و زود میگه: ولش کن تا دوباره با هم بازی کنن و من این وسط دائم در حال بگیر و ول کن هستم!!

عکس هم که فراوان گرفتیم بعد سرفرصت میگذاریم اینجا

تا بعد که فرصتی دست دهد و مطلبی بنویسیم.

چند تا گل به من سر زدند؟()        link        شنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٧ - نيره

دوباره اومدیم

چند وقتی بود که اینجا نمیومدیم و مطلب جدیدی هم نمی نوشتیم . نه به خاطر اینکه حمیدرضا جونم کارهای جدیدی انجام نداده باشه ، یا حرفهای جدیدی نگفته باشه . فقط به خاطر مشغله زیاد و کمبود وقت برای آپ کردن . و اما از حمیدرضا جونم بگم که این پسره روز به روز بلاتر و شیطون تر میشه. ماشاءا... دیگه خیلی از کلمات رو به زبون میاره و حرکات پسرونه (جینگولک بازی) از خودش درمیاره. میره بالای مبل و صندلی و ... می پره پائین. اوایل خودش هم می ترسید ولی حالا دیگه ترس چیه ؟!

تا حالا هر وقت می بردمش دکتر ، تا در و دیوار مطب رو می دید شروع می کرد به گریه و زاری و نمیام نمیام کردن . دفعه قبل که بردمش مطب ، چند تا بچه بزرگتر هم با پدر و مادرشون توی اتاق انتظار بودن. دکتر هنوز نیومده بود. 10 دقیقه ای نشسته بودیم که دکتر اومد و همه بلند شدن و سلام کردن. به محض اینکه حمیدرضا دکتر رو دید شروع کرد به بهونه گیری و گفت : بریم خونه. یکی از بچه ها که با پدرش اومده بود متوجه حمیدرضا شدند و شروع کردند به خندیدن . پدر داشت برای بچه اش توضیح می داد : دیدی تا حالا ساکت نشسته بود ؟ همین که دکتر رو دید شناخت و گریه کرد. حتما" از دکتر می ترسه.

از اونجا که هربار بعد از معاینه (با اعمال شاقه) دکتر یک بادکنک به حمیدرضا می داد ، عادت کرده بود . بعد از اینکه گریه اش بند اومد به من گفت : باکنک (بادکنک) می خوام. دکتر هم متوجه شد و طبق معمول یه بادکنک خوشرنگ بهش داد. حمیدرضا هم با کمال خوشحالی چنان خداحافظی کرد دکتر هم مثل من ماتش برده بود.

هفته پیش که دوباره برای ویزیت رفتیم پیش دکتر ، توی اتاق انتظار من گفتم : حمیدجونم ، رفتیم توی اتاق آقای دکتر بهش سلام می دی ؟

حمید : آره.

نوبت ما که شد تا در اتاق رو بازکردم و هنوز خودم سلام نکرده دیدم حمیدرضا به سرعت رفت سراغ دکتر و با صدای بلند گفت : الام (سلام) و چسبید به دکتر.

دکتر هم متعجب و با خنده ، گفت : سلام حمیدآقای گل ، و از روی صندلیش بلند شد و حمید رو بوسید. بعد رو به من گفت : چه خوش اخلاق شده این آقا حمید.

حمید هم مثل آدم بزرگا نشست روی مبل بدون اینکه من کمکش کنم . خیلی خوب و راحت دهانش رو باز کرد و گوشهاش رو نشون داد . فقط موقعی که دکتر حمید رو گذاشت روی ترازو تا وزنش کنه ، اون هم از روی خوشحالی که عقربه می چرخید گفت : مامان و اشاره به ترازو کرد.

آخر سر هم تا دکتر دارو بنویسه ، ایستاده بود کنار میزش و به دکتر می خندید.

خدا رو شکر مشکل جدّی نداشت. کمبود وزنش هم بنا به گفته دکتر با تقویتی هایی که می خوره ، داره جبران می شه . فقط لازمه که یک کیلو دیگه هم به وزنش اضافه بشه. اونوقت دیگه متعادل می شه.

انشاءا... که همیشه همه نی نی کوچولوها صحیح و سلامت باشند.

چند تا گل به من سر زدند؟()        link        شنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٧ - نيره

آبله مرغون و سفر

حدود 2 هفته پیش حمیدرضا تب کرده بود و چون مامانی حتما و باید میومد سرکار به ناچار حمیدرضا رو برد مهد کودک . روز چهارشنبه که رفتم تحویلش گرفتم دیدم هنوز تب داره و وقتی رسیدیم خونه دیدم چند تا دونه قرمز روی بدنش دراومده . بلافاصله بر طبق تجربه مامانای دیگه فهمیدم آبله مرغون گرفته و بردمش دکتر . حدسم درست بود . دکتر دستور داد تا 10 روز مهدکودک نره و داروهاش رو به موقع استفاده کنه . از اونجائیکه من هم قرار بود اون سه روز مابین تعطیلات رو مرخصی بگیرم و بریم سفر یه کمی برنامه هامون بهم ریخت . ولی بعد از گذشت 4 روز دیدم دونه ها کم رنگ شدن و دارن محو می شن ، برنامه  سفر رو چیدیم و دوشنبه (دوازدهم خرداد) راهی شدیم . از تهرون به سمت کرج و قزوین و رشت و فومن و ماسوله . شب ماسوله چادر زدیم و جای همگی خالی ، چه هوای خوبی و چه محیط آروم و دنجی . صبح یک کمی توی شهر چرخیدیم و مه غلیظ و بارون نم نم و خلاصه خیلی صفا داشت .

سه شنبه ادامه مسیر دادیم به سمت تالش و آستارا و اردبیل . شب اردبیل خیلی سرد بود و بارون شدید می بارید مجبور شدیم یه مسافرخونه بگیریم اونم با اون وضع مسافر ،  مگه جای خالی پیدا می شد ؟ خلاصه که یه جا پیدا کردیم که فقط خیس نشیم .

چهارشنبه ادامه مسیر دادیم به سمت سرعین . حدود ظهر رسیدیم و چادر زدیم . مگه جا پیدا می شد ؟ انگار همه تصمیم گرفته بودند مسافرت کنن به سرعین . اونقدر هوا سرد بود که هر چی لباس با خودمون برده بودیم روهم روهم پوشیدیم . تا پنج شنبه صبح که دوباره راهی شدیم به سمت دهات باباجون و بعد از ناهار رفتیم به سمت تبریز . و بعد سمت دهات مامانی . شب رو پیش آقاجون خوابیدم . جمعه رفتیم به سمت ارومیه . از اونجا که سر ظهر رسیدیم و همه جا تعطیل بود بلافاصله برگشتیم به سمت تبریز و نزدیک بستان آباد چادر زدیم و شب رو موندیم . شنبه هم برگشتیم به سمت تهرون و از چند شهر گذشتیم .

اینها رو برای این نوشتم که بدونید ما از صبح سوار ماشین می شدیم و شب پیاده می شدیم . یعنی حمیدرضا جونم فقط 1 متر جا داشت برای اینکه بتونه شیطنت کنه و بالا و پائین بپره و انرژیش رو تخلیه کنه و داشته باشید که چقدر که خودش و ما رو اذیت کرد . تا عمو رسول می گفت برم بنزین بزنم ، هنوز ماشین رو نگه نداشته حمیدرضا می رفت پشت فرمون بشینه . حالا مگه راضی بود ، حتما باید راهنما می زد ، برف پاک کن رو روشن کنه  ، بوق بزنه و هزار تا کار دیگه که من مامان بلد نبودم .

شنبه شب تا رسیدم خونه ، انگار که دنیا رو به حمیدرضا داده باشی ، هرچی که توی کشوهای کمد بود خالی کرد زمین ، کشوی دراور رو همینطور ، کابینت آشپزخونه رو همینطور ، قابلمه های لعابی رو همینطور ، اسباب بازیهاش رو همینطور ، یه بازار شامی شده بود خونه که بیا و ببین ، هرجا پا میگذاشتیم یه چیزی می رفت توی پامون .

 

در عرض این دو هفته حمیدرضا کاملاً از پوشک باز شد .  شیرخوردن هم تموم شد . طفلک کوچول موچولم فقط شب اول بیتابی کرد و تا ساعت 5/3 صبح نخوابید . از روز بعد همه چی براش عادی شد . فقط نیمه شب بیدار می شد و می گفت : بلل (بغل)  و من یه کمی بغلش می کردم و خوابش می برد .

روز سوم دیدم ساعت نزدیک 12 ظهر ، خودش رفت از روی تخت بالش و پتو و ملافه اش رو آورده توی اتاق پذیرایی و داره پهن می کنه ، خواستم کمکش کنم ، به غیرتش برخورد و من زد کنار . من هم رفتم توی آشپزخونه و از دور نظاره می کردم . بعد از 10 دقیقه برگشتم دیدم ملافه رو کشیده روش و در خواب عمیقی به سر میبره . از تعجب داشتم شاخ درمی آوردم . برای اولین بار همچین صحنه ای رو می دیدم . فکر نمی کردم اینقدر زود عادت کنه . انگار دنیا رو به من دادن . هم بغض کرده بودم هم خوشحال بودم که بچه ام خودش مستقل شده و کارهاش رو یاد گرفته .

چند تا گل به من سر زدند؟()        link        شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٧ - نيره

در حال انجام ماموریت

سلام ،

طی دو هفته گذشته در منزل ما دو عملیات بسیار مهم در حال وقوع است (بشرح ذیل)

1 - عملیات از م ی م ی گرفتن حمیدرضا : این عملیات به نوبت از سمت چپ شروع شده و هنوز به سمت راست کشیده نشده . تا اینجا که نتیجه 100% خوب بوده . ولی نگرانم نکنه بهونه گیری هاش بیشتر بشه . چون شبها تا وقتی که نخوره به هیچ عنوان خوابش نمیبره .

2 - عملیات از پوشک گرفتن حمیدرضا : با وجودیکه مربی مهد کودک با من همکاری نمی کنه و توی مهد حمیدرضا رو سرپا نمی گیره ، نتیجه این عملیات تقریبا" 80% خوب بوده . فقط وقتی که سرگرم بازیه مخصوصا" وقتی مهمون باشیم ، کمی سستی می کنه و یادش می ره ولی روی هم رفته من که راضیم .

خیلی کلمات رو بطور کامل بیان می کنه و سعی داره با اولین بار شنیدن کلمه جدیدی اون رو تکرار کنه .

هنوز به آبمیوه گیری ، ماشین لباس شوئی ، چرخ گوشت و جارو برقی علاقه وافر داره . هر جای کوچه و خیابون که هواکش و کولر گازی و وسایل گردون می بینه ، حتما" نشون میده و دستش رو به علامت چرخیدن اونها تکون میده و میگه : ایچ (یعنی می چرخه)

تازه پلوپز و همزن برقی هم به علایقش اضافه شده .

نمیدونم چرا با اسباب بازیهاش سرگرم نمیشه اما تا ساعتها با همزن برقی سرگرم بود و فقط میگفت : ایچ تا جائیکه کار به مراحل خطرناک رسید و میخواست دوشاخه اون رو بزنه به پریز برق /

دیشب برقهای منطقه ما قطع شده بود و چون در حال شیرخوردن بود و همه جا تاریک شد ، خوابش برد و من شانس آوردم که ندید شمع روشن کردم و توی آشپزخونه مشغول پخت و پز هستم والا حتما" با شمع ها هم می خواست بازی کنه و نتیجه به خودسوزی بیانجامه .

یک کتاب براش گرفته بودم ، دو برابر قد و قواره خودش . یکبار آوردم براش بخونم و عکسهاش رو نشونش بدم که اونقدر اون رو مچاله کرد ، پشیمون شدم و جمع کردم . یک کتاب کوچکتر براش گرفتم ، دو روزه که اندازه 3 دقیقه با اون سرگرم می شه و وقتی من میخوام اون رو براش بخونم ، خودش زودتر از من با لحن خاصی شروع می کنه به زمزمه کردن ، که مثلا اون هم داره کتاب رو میخونه .

این عکسها رو تقریبا" دو هفته قبل بهنام از حمیدرضا گرفته . هرچند کیفیتش خوب نیست ولی برای خالی نبودن عریضه میذارم

 

 

چند تا گل به من سر زدند؟()        link        چهارشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٧ - نيره